چو ترکان بدیدند کار جاسپ رفت |
|
همی آید از هر سوی تیغ تفت |
همه سرکشانشان پیاده شدند |
|
به پیش گو اسفندیار آمدند |
کمانهای چاچی بینداختند |
|
قبای نبردی برون آختند |
به زاریش گفتند گر شهریار |
|
دهد بندگان را به جان زینهار |
به دین اندر آییم و خواهش کنیم |
|
همه آذران را نیایش کنیم |
ازیشان چو بشنید اسفندیار |
|
به جان و به تن دادشان زینهار |
بر آن لشکر فرخ آواز داد |
|
گو نامبردار فرخ نژاد |
که ای نامداران ایرانیان |
|
بگردید زین لشکر چینیان |
کنون کاین سپاه عدو گشت پست |
|
ازین سهم و کشتن بدارید دست |
که بس زاروارند و بیچارهوار |
|
دهید این سگان را بجان زینهار |
بدارید دست از گرفتن کنون |
|
مبندید کس را مریزید خون |
متازید و این کشتگان مسپرید |
|
بگردید و این خستگان بشمرید |
مگیریدشان بهر جان زریر |
|
بر اسپان جنگی مپایید دیر |
چو لشکر شنیدند آواز اوی |
|
شدند از بر خستگان باز او (ی) |
به لشکر گه خود فرود آمدند |
|
به پیروز گشتن تبیره زدند |